کد خبر: 103                                       تاریخ انتشار:  95/09/04

صفحه نخست » مجله اینترنتی

 

یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی

انتشار ویدئویی از به اصطلاح شوخی یا همان شکنجه روحی چند معلم اصفهانی با یک کودک دانش آموز در سطح گسترده ای در فضای مجازی بازتاب داشت.
علی مطهری یا (روشنفکر هفته)
 
لغو سخنرانی علی مطهری در مشهد مقدس و حواشی بعد ازآن از نامه به وزیر کشور تا اعلام موضع حمایتی نماینگان مجلس و رئیس جمهور و واکنش رئیس دستگاه قضا به این حمایت ها و اخیرا نجس خوانده شدن مطهری توسط یک روحانی، به جرات خبر اول چند روز گذشته بوده است. خبری که پیش بینی می شد با حمایت دولتی ها از مطهری همراه شود، کما این که مطهری با همه ی اختلافات فرهنگی اش نسبت به اصلاح طلبان، از خیلی ها کنش سیاسی و عملگرایی بیشتری دارد. از آن طرف اصولگرایان و رسانه های نزدیک به آن ها هم در نقطه مقابل مطهری قرار گرفتند و پس از موضع حمایتی روحانی از مطهری شروع به تخطئه کارنامه دولت کردند.
 
 خلاصه ماجرا این که سخنرانی ناکام مطهری در روزهای شتابان به سمت انتخابات تبدیل به سوژه یک قطب بندی جناحی شده و اصل موضوع تا حد زیادی به فراموشی سپرده شد. قطب بندی و صف آرایی آفتی است که خیلی از مباحث را در فضای فکری جامع ایرانی کور می کند. فضایی که راحت و آماده افراد را به خودش جذب می کند و بساط نیزه پرانی های کلامی آغاز می شود و خب اصل ماجرا به محاق می رود. در همین ماجرا خیلی از مردم و نمایندگان اکثرا اصولگرا مانند همیشه ی جامعه ایرانی، دچار خلط مبحث شده اند و می گویند دولت به جای حمایت از برگزاری کنسرت و سخنرانی در مشهد به فکر اقتصاد باشد! از عجایب روزگار ماست که رسانه های جناح راست از ابتدای شروع به کار دولت روحانی سعی دارند رئیس جمهور را به مقام یک مسئول و مدیر اقتصادی تنزل و تقلیل دهند، حال آنکه مثلا یک نهاد و جمع غیردولتی چند نفره اصولگرا که پایگاه مردمی هم ندارد خود را مسئول تمام مسائل فرهنگی کشور می داند و در همه موضوعات بیانیه می دهد اما رئیس جمهور یک کشور و بالاترین مقام اجرایی نباید وارد مسائل فرهنگی و اجتماعی شود.
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
اصل واقعه اما پرهیز دادن از بیان است. بیان با زبان اتفاق می افتد و زبان ابزار تفکر است. تا حرفی نباشد و زبانی به کار گرفته نشود، فکری ایجاد نمی شود و تا فکری ایجاد نشود، جهش و پویایی در یک جامعه حاصل نمی شود. پس تمام آن هایی که از اتفاق مشهد به تورم، اشتغال و این قبیل کاستی ها می رسند، در حقیقت به نوعی مغالطه ورود می کنند و دو مساله ی از اساس بی ارتباط را بهم پیوند می دهند و در دام کج اندیشی می افتند. ضمن این که حق هر گونه نقد برای کاستی های بی شمار اقتصادی دولت محفوظ است، اما از اتفاق مشهد به این نقطه رسیدن اشتباه تحلیلی و محاسباتی است، چون در مورد این اتفاق لغو یک سخنرانی و جلوگیری از ابراز و بیان مهم است و بس.
 
اینکه فرد سخنران در شهری حساسیت برانگیز مثل مشهد و در سال منتهی به انتخابات باید جوانب کار را رعایت کند، البته که واضح و مبرهن است و اینکه علی مطهری اصولا مواضع جنجال برانگیزی داشته هم بر کسی پوشیده نیست (درست و غلط مواضعش هم تاثیری در اصل موضوع ندارد) همه ی این ها یعنی اینکه می شود با توجه به شرایط امنیتی از سخنرانی یک نماینده مجلس جلوگیری کرد و صلاح را در لغو آن دید، اما ارتباط لغو یک سخنرانی به مباحث از اساس بی ارتباط، نوعی کور کردن فضای فکری است و همان آفت دو قطبی را دامن می زند.
 
پی نوشت: مشکل خیلی ها با علی مطهری این است که اهل مباحثه است و به راحتی زیر بار چیزی نمی رود، پشتوانه فکری دارد، منصف است و با هیچ شخصی و جناحی تعارفی ندارد و زیر کوپن کسی نرفته و نمی رود، شجاع و خوش بیان است و دستگاه فکری منسجمی دارد مانند پدر شهیدش. مطهری به مفهوم غربی اش روشنفکر است یعنی کسی که درباره همه چیز نظر می دهد از فیلم فروشنده تا مساله حصر.


 
زن دستفروش یا (درد هفته)
 
ویدئویی از فومن به تمام ایران صادر شد. آن سیلی که مامور شهرداری به صورت زن میانسال دستفروش زد بیشتر از همیشه احساسات عمومی را جریحه دار کرد. این بار سوژه خانم بود و از میانسالان؛ این همانی سوژه با کاراکتر مادر، فضای احساسی حول سوژه را تقویت کرد و مردم حسابی شاکی شدند. دوربین های ناظر این بار افشاگر شدند و برخلاف همیشه که از وجود بی مداخله ی آن ها شکایت داریم، یاور احقاق حق یک دستفروش  شدند.
 
کل این داستان دستفروش و مواجهه با ماموران شهرداری که چند باری هم در تهران اتفاق افتاده، نمایش عریان و چکیده ی نارسائی های متعددی در حوزه های مختلف است که در اینجا خیلی کوتاه آن را مرور می کنیم. در درجه اول کمبود های اقتصادی و بازار الکن علت ماجرا هستند، بازارهایی که نمی تواند اقلام مصرفی را به اندازه و به قیمت مناسب متناسب با قدرت خرید جامعه اش فراهم کند و سیستم عرضه و تقاضا ناخواسته بازاری کاذب در کنار خودش ایجاد می کند.
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
این بازار کاذب عاملینی دارد که همین دستفرش ها هستند. مردم با هزار توصیه و پند در مترو، خیابان و تلویزیون مواجه هستند که آن ها را پرهیز می دهد از اعتماد به دستفروشان، اما  در نهایت آن چه حرف می زند، جیب ماست! همان جیب هم دستفروشان را وادار می کند در روزگار عسرت و بیکاری، کنار خیابان بیایند و رنج تحقیر و نگاه مردم را به جان بخرند. کنار خیابان حرف هایش رک و بی تعارف است نمی شود با آمار سازی حفظ آبرو کرد. کنار خیابان نشان ناتوانی گسترده واحدهای تولیدی است در تولید و ایجاد اشتغال؛ زبان گویای بیکاری گسترده ای است که از واردات بی رویه هر چه که می شد حاصل شد (به قیمت نابودی تولید کنندگان داخلی در همه زمینه ها). تصمیمات هیجانی نابخردانه ای که گرفته شد ( از هدفمندی یارانه ها تا کاغذپاره های شورای امنیت) و حالا یادگارهای عذاب آورش را کنار خیابان می بینیم، زبان خیابان همیشه صراحت داشته.
 
دردمان یکی دوتا نیست. بعد از اقتصاد بیمار می رسیم به اجتماع پرخاشگری که قائل به دیالوگ نیست. مامور شهرداری نمی تواند و یاد نگرفته است (چه توسط جامعه و خانواده و چه توسط سازمانش) که انجام وظیفه اش را با زبان و کمی تعقل که اصلا شاخصه ی تفاوت انسان از حیوان است، بیامیزد. بی درنگ به فیزیک اش پناه می برد و چاره را حذف و درگیری می بیند و این نگاه حذفی سرنخی است از یک کلاف سر درگم که در جایی به نگاه معیوب سازمان ها و مدیران دولتی می رسد؛ مدیرانی که در استخدام به امروز فکر می کنند چون از فردای مدیریتی خودشان هم مطمئن نیستند، مطمئن هم باشند بعضا چیزی که اهمیت ندارد منابع انسانی است و فرآیندهای استخدام و آموزش. آن ها سریع و ساده می خواهند (همین می شود که چیزهایی شبیه قلچماق استخدام می شوند) و این عدم اطمینان از بی ثباتی می آید، که در لایه لایه اجتماع متبلور شده است. شده ایم مشتی هراسان که هر لحظه بیم از کف رفتن داشته هایمان را داریم واین بیم، استرس و تشویش تولید می کند. استرس و تشویش پرخاشگرمان کرده است. همه ی این نخ ها جایی به هم گره خورد. گره ای که به سیلی آن مامور شهرداری بی نهایت شبیه است، اسمش را می گذاریم؛ تکثیر تاسف برانگیز ناچاری!
 
پی نوشت: یک رسم خوب و جهانی و حرفه ای که در یاران توسط مسئولین در دولت روحانی برای اولین بار رخ داد، عذرخواهی از مردم بود. اما گویا هنوز شهردارهای ما خودشان را مبرا از اشتباه می دانند و بزرگتر و بالاتر از مردم، از عذرخواهی نکردن قالیباف برای آلودگی هوا بگیرید تا همین ماجرای سیلی. البته که در ماجرای سیلی چیزی جز استعفا و برکناری شهردار و مسئولین بالاتر از آن مامور افکار عمومی را آرام نمی کند. گاهی خدمت به خلق در ترکِ منصب است.


 
معلمان مزاح کننده اصفهانی یا (لمپنیسم هفته)
 
انتشار ویدئویی از به اصطلاح شوخی یا همان شکنجه روحی چند معلم اصفهانی با یک  کودک دانش آموز در سطح گسترده ای در فضای مجازی بازتاب داشت. در مورد این اتفاق این پرسش به ذهن می رسد که چه شد تا این حد طالب شوخی شدیم؟ آیا هر پدیده ای در دنیای پیرامون، قابلیت طنازی های خلاقانه ی ما را دارد؟ اصلا این میل مبتذل فزاینده به تکثیر و به اشتراک گذاشتن لحظات مفرح از کجا می آید؟
 
انسداد اجتماعی درایران امروز و بسته شدن بعضی از انواع فضاهای مفرح در سطح جامعه که در فضاهای همگانی عمومی مشهود است (در میان خانم ها بیشتر) در کنار فضای دشواراقتصادی که تفریحِ جمعی را از سبد خرید خانواده ایرانی تا حد زیادی حذف و یا کمرنگ کرده، راه های شاد زیستن را «محدودتر و کم تنوع تر» از دهه های قبل کرده است.
 
خانواده ایرانی برای تفریح راه هایی مثل سینما رفتن دارد که با یک حساب سرانگشتی برای یک خانواده چهارنفره حداقل 50 هزار تومان هزینه دارد. تفریحات مجاز دیگری مثل کنسرت رفتن و یا تجربه دیدن تئاتر آن چنان گران و دور از دسترس است که فکرش هم هزینه ساز است و اصلا خیلی ها تا به حال تجربه اش نکرده اند. بماند که عموما بنا به همان دلایل چند خط بالاتر شکل تفریح در ایران نسبت به حتی کشورهای همجوارمحدودیت دارد. اصلا میل غیرطبیعی به سفرهای توریستی به ترکیه ناامن و دوبی تازه به دوران رسیده و جنوب شرق آسیا از همین جا نشات می گیرد.
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
نتیجه اینکه تفریحات ما تنوع ندارد و تنوع دارهایش هم گران است و برای عموم ممکن نیست. از طرفی میل به شادی و تفریح در ذات همه ی ما هست و نمی شود دائما سرکوبش کرد. از این جا به بعد نقش گوشی های همراه پر رنگ تر از آنچه که باید، می شود. این که نسبت مخاطبان چت اَپ ها و شبکه های اجتماعی در ایران نسبت به جمعیت مان بیشتر از بسیاری نقاط دنیاست، دلیل دیگری بر این مدعاست؛ اصولا تفریحات عینی ما نزدیک به صفر میل می کند و برای جبرانش به فضای مجازی پناه برده ایم. از طرفی گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی همچون نامش یک پدیده عمومی است که همه بدون هیچ هزینه ای قابلیت حضور و عرض اندام در آن را دارند و به اصطلاح روانشناسی ارتباطات، باعث یکسان پنداری و همسان پنداری ذهن ما با دیگران از لایه ها و طبقات مختلف جامعه خودمان و دنیا می شود. به عبارتی با مشاهده اعمال مفرحانه دیگران (که دسترسی به آن نداریم) در تجربه آنان شریک می شویم.
 
اینستا و تلگرام بازها با انبوهی از کانال و گروه ها مواجهند که عمدتا فضای مفرح و شادی ایجاد می کند (کارکردهای دیگر تلگرام غیر قابل انکار است مثل کانال های تخصصی در حوزه های مختلف) حتی اگر آن پدیده ها در ذات خودش مفرح نباشد، مثل انتخابات آمریکا یا خیلی از خبرهای دیگر، مخاطب ایرانی پس از چند ساعت آن ها را تبدیل به یک امر مفرح می کند. این طلب فرح بخشی فزاینده پس از چندی خلاء فضای عینی را تبدیل به علتی برای پناه بردن به فضای مجازی می کند. یعنی به جای اینکه فضای مجازی ابزار پیشبرد فضای عینی و واقعی شود، نسبت ها برعکس شده و حالا معلم ها که در نقش فرهنگ ساز هستند، دانش آموزی را سوژه ی فضای مجازی می کنند!
 
سوژه سازی های این گونه، مانع تعقل و رشد می شود، این گونه است که کودک اصفهانی در حساس ترین سن و سال از لحاظ شکل گیری شخصیت به نوعی بازجویی و شکنجه می شود و فارغ از هر درازه گویی و فرضیه سازی، دیدن بغض آن کودک سخت تر از به خاک و خون کشیدنش نیست و نبود. گلوله در یک لحظه کار را تمام می کند، اما شکنجه در این مدلی تا پایان عمر زخم می زند و نمک می پاشد.
 
پی نوشت: کمپینی در دنیا به وجود آمد به نام « احمق ها را مشهور نکنیم»، سعی کنیم هر روز کمتر از قبل ویدئو و عکس های افرادی که اصولا چیزی جز ثروت و مکنت و حماقت شان برای ارائه و نمایش ندارند را دست به دست و فوروارد کنیم.


 
معصومه ابتکار یا (فرافکنی هفته)
 
چندی پیش در اوج آلودگی هوای تهران، خانم ابتکار برای شرکت در کنوانسیون تغیرات آب و هوا به مراکش سفر کرد و مورد هجمه ی بسیار قرار گرفت. پیشتر و در اوج آلودگی هوای خوزستان سفری مشابه به کشور آلمان در دستور کار قرار گرفت و در آن بازه هم انتقادات بسیاری نسبت به اقدام خانم ابتکار شد. محیط زیست به درجه ای از بحران رسیده که زندگی روزمره مردم را مختل کرده است و نامی که بیش از پیش به ذهن مردم می رسد مسئول حقوقی و رئیس سازمان محیط زیست، معصومه ابتکار است.
 
اینکه شرکت در این جلسات خارجی به خصوص دومی که به نیابت از رئیس جمهور در آن حضور یافتند در این مقطع زمانی چقدر ضروری بوده است را قطعا خودشان بهتر تشخیص می دهند و به نظر می رسد انتقادات در این مساله بیشتر حاصل سیاست زدگی رسانه هاست. فراموش نکنیم همه ی گناه ها از خانم ابتکار نیست. گناه اولیه را دیگرانی مرتکب شده اند که سازمان محیط زیست و اصلا مقوله ی محیط زیست را بیشتر مساله ای دکوری و تزئینی قلمداد کردند و در گماردن افراد بر مصدر آن درگیر ملاحظات سیاسی شدند. به زبانی دیگر در کشوری که مسئولیت هایی مثل: وزارت اطلاعات و امور خارجه بی نهایت حساس و پر مناقشه است، چرا و چگونه سازمان محیط زیست جایگاهی پایینتر و کم  اهمیت دارد؟
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
قطعا «ابتکار» به اندازه ی یک مدیر استراتژیک که باید با سازمان های مختلف پیدا و پنهان درگیر شود، مداخله گر و عملگرا نیست؛ اما آنان که افرادی در سطح ابتکار را با این درجه از توانایی ها در چنین مناصبی قرار می دهند گناه بیشتری دارند. پر واضح است که رئیس سازمان محیط زیست در ایران باید قدرت چانه زنی بالایی داشته باشد. هر تصمیم زیست محیطی به بی نهایت ارگان و سازمان متصل است و اصلا هیچ قدمی در این سازمان بدون هماهنگی دیگر ارگان های مربوط برداشته نمی شود و اگر آن تصمیم گیرندگان این روند را می دانند و درک کرده اند، چگونه و چرا خطای دوم را مرتکب می شوند و با هدیه چنین پستی بنا به ملاحظلات سیاسی بدن کم رمق محیط زیست در ایران را کم رمق تر می کنند؟
 
ناگفته نماند که درک اهمیت مقولات زیست محیطی در میان عامه ی مردم هم خلاء های بسیاری دارد و هنوز سازمان هایی نظیر شهرداری در اقناع مردم برای عدم استفاده از خودروی شخصی در اوج آلودگی هوا مشکل دارند و به عبارتی حرفشان اعتبار و خریداری ندارد. از طرفی مردم هم فقط عادت کرده اند ارگان های حکومتی را مقصر بدانند و تیشه به ریشه زنند. خودروی تک سرنشین را احتمالا نشانی از تفاخر و مدنیت می دانند و در واقع راحتی شان بر نفَس و جان خود و شهروندان دیگر ارجحیت دارد در صورتی که می توانند از تاکسی استفاده کنند ولی نوعی لج بازی پنهان در رگه های جامعه دیده می شود که فقط به ضرر همه مان تمام می شود.
 
 خانم ابتکار اگر به اشتباه در چنین پستی قرار گرفته و در اندازه های این لباس نیست، حداقل کاری که می تواند بکند این است که با توجیهات دِمُده و غیر قابل باور معضلات سیاه زیست محیطی را حواله ی این و آن نکند و وعده های زمان بر ندهد و فقط پیشینیان را محکوم نکند. تا خود به مسئول پیشین تبدیل نشده است بهتر است بجنبد و به جای تئوری پردازی و مصاحبه کمی حمیت و عملگرایی نشان دهد.
 
همه تا حدود زیادی می دانیم که بهبود کیفیت سوخت و خودروها و کاهش آلاینده ها و رفع و رجوع مسائلی از این قبیل نیاز به برنامه های بلند مدت دارد و باز می دانیم که خشک شدن این تالاب و آن دریاچه و هجوم ریز گرد، اتفاق یکی دوساله نبوده که در همین مدت زمان رفع رجوع شود؛ اما همین همه ای که ما باشیم تفاوت یک مدیر مسئولیت پذیر و وسط گود را با مدیری که صرفا تصویری از «خواهر مری» روز تسخیر سفارت با توصیفات ژورنالیستی سانتی مانتال پیش رویمان می گذارد را متوجه می شویم. اینکه هشت سال بنزین آلوده وارد شد و اینکه مافیای خودرو و اپیدمی تک سرنشینی را هیچ حریفی نیست، همه درست و بجا! اما اگر قرار بر حواله ی معضلات به قبلی ها و وعده ی آینده ی دور باشد و مردم در دود و غبار گم بشوند، چه فرقی می کند چه کسی بر آن صندلی بنشیند؟
 

 
صالحی یا (راز سر به مهر هفته)
 
پنالتی ناکام وحید امرایی بازیکن تیم صبا در انتهای بازی با استقلال و حرف های داور بازی با مهدی رحمتی قبل از زدن ضربه، سوژه صفحات هواداری در اینستاگرام و تلگرام شد و موج آن به رسانه های رسمی هم رسید. کارشناسان داوری وجود هر گونه شائبه احتمالی در تبانی رحمتی و امرایی و داور را تکذیب کردند و در انتها عادل فردوسی پور هم داستان را ختم به خیر کرد. این ماجرا تمام شد، اما آیا احتمالا چندی بعد داستان مشابه دیگری نخواهیم شنید؟
 
خواه و ناخواه هواداران فوتبال در ایران به مساله ی تبانی فکر می کنند. غیر قابل انکار است که گمانه های بدی وجود دارد که اگر نبود قطعا در گذشته کار به تحقیقات مجلس نمی کشید و تا زمانی که در مورد اتفاقات گذشته شفاف سازی نشود، این قابلیت وجود دارد که هر صحنه ی بوداری تبدیل به یک موج قدرتمند از شایعات شود. در مورد اتفاق بازی صبا که الحمدالله اعاده حیثیت شد اما با این روند، این شکل از گمانه زنی و بدبینی ادامه خواهد داشت و دوباره خودش را نشان خواهد داد.
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
شاهد این حس بدبینی پنهان، سکوهایی است که طی یک دهه اخیر خیلی خالی تر از قبل شده است، حتی پس از شوق اولیه هواداران تیم هایی مثل تراکتور حالا آن ها هم کم طرفدارتر از گذشته اند (پرسپولیس استثناست در این مورد و بعضی بازی ها، بنا به دلایل زیادی که ذکرش در اینجا نمی گنجد) آیا همین مورد تراکتور را آسیب شناسی کرده ایم، که چرا کم تر سکوهایش پر می شود؟ تیمی که مدعی جدی قهرمانی است و زیبا بازی می کند و کلی هم ستاره دارد. آن دقایق آخر لیگ که قهرمانی از تبریز به اصفهان رفت، آن روز سکوهای استادیوم تبریز ترک خورد! بعد از آن پاسخ قانع کننده ای شنیدیم؟
 
کمی قبل تر در اصفهان ماجرای آب های آلوده را که یادتان نرفته؟ عاقبت آن حواشی چه شد؟ آن گل جنجالی دربی را چه کردیم؟ گزارش مفصل و تحقیقی که سال هاست در مجلس شورای اسلامی و در کمیسیون اصل 90 دچار گیر و گرفت شده و محرمانه است، حتما پاسخ های زیادی برای ابهامات فوتبالی ها دارد.
 
 به هر حال در پاره ای از موارد مثل ماجرای مولایی، بدنساز مس کرمان مسئولان اذعان به اتفاقات پشت پرده داشته اند. در این فوتبال اتفاقاتی می افتد که همگان توافق داریم از بخشی از آن سر در نمی آوریم و همین ابهام پیش زمینه ی شایعه است. اگر پشت پرده ای نیست با رفع ابهام، انتشار بد گمانی ها را می شود متوقف کرد وقتی رفع ابهام نمی شود پس ...
 
این رفع ابهام اما کار عادل و برنامه اش نیست چون تجربه ی 90 در بزنگاه های این شکلی نشان داده که اساسا میل به افشاگری و رفع ابهام در این مورد (تبانی) ندارد. کما اینکه چند سال پیش که از قبل و با تبلیغات وسیع قرار بود پرونده ی تبانی، در 90 واکاوی شود برنامه ی وعده داده شده کاریکاتوری از افشاگری شد! قهرمان آن سال لیگ برتر در مظان اتهام بود و همه توقع بررسی اتفاقات هفته آخر را داشتند، اما دوربین 90 اتفاقات بودار لیگ دسته دوم را نشانه رفته بود. به هر حال با مافیای این شکلی در افتادن در هر جایی از دنیا که باشد، دل شیر می خواهد و سر سودایی و اصلا همین دلیل کفایت می کند که اتفاقات بازی صبا را به عنوان تبانی قبول نکنیم، چون آن ها معمولا هوشمندانه تر و حواس جمع تر وارد می شوند! حریف را دست کم نگیریم.


 
محسن تنابنده یا (متهم هفته)
 
محسن تنابنده در برنامه «35» از تورج اصلانی (مدیر فیلمبرداری سینما و تلویزیون) به عنوان ایده پرداز مجموعه «پایتخت» نام برد. پس از اقدام تنابنده، این بار اصلانی مدعی شد که علاوه بر مالکیت ایده سریال، دیگرانی از جمله تنابنده طرح را از او به سرقت برده اند! تنابنده و غفوری (تهیه کننده سریال) واکنش های تندی به موضع دیرهنگام اصلانی نشان دادند. نکته جالب توجه ماجرا واژه های عجیب اهالی فرهنگ و هنر بود؛ «دزد و دو گوله ...»
 
قدر مسلم بخش عمده ای از مشکل پیش آمده مربوط به خلا قوانین کپی رایت در ایران است. همان قانونی که خیلی ها از بزرگ ترهای فرهنگ تا جوانان تازه شروع کرده چوبش را خورده اند؛ در حوزه ای وسیع که ادبیات، سینما و موسیقی  و...را شامل می شود. وقتی قوانین حداقلی در جهت حمایت از کار خلاقانه وجود ندارد بنا به منطق، درصد تولید کار خلاقانه پایین می آید؛ چون صاحب اثر امیدوار به حفظ منافعش نیست، پس از چه رو مرتکب رنج شود؟ اصلا چه فرقی دارد وقتی که می توان داستان ها را کپی کرد چرا به خودمان زحمت بدهیم؟ در این سال ها کم نمونه این چنینی نداشته ایم.
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
«کپی رایت» فقط تجمیع چند بند و تبصره خشک قانونی نیست، درمورد پدیده های هنری کپی رایت فراتر از بوروکراسی و چند بخشنامه است. چیزی شبیه به آرامش مورد نیاز یک نویسنده در اتاقی دنج و به دور از هیاهو؛ چون کپی رایت قرار است آرامش و اطمینان خاطر آورد و مالکیت فکر را به رسمیت بشناسد. یادمان نرود همین نبودِ چتر حمایتی در ماجرای «سنتوری» با بزرگی مثل مهرجویی چه کرد و پیشتر چه بلاهایی که بر سر بزرگان هنر و ادبیات نیاورد. کپی هایِ سهل الوصول روبنا و ظاهر ماجراست، طرح هایی که از افراد گمنام و حتی مشهور دزدیده می شود و یک لیوان آب هم روش؛ بُعد زیرین ماجرا.
 
در این ماجرای خاص شکل حرف زدن طرفین آزاردهنده است. شاید تنابنده و اصلانی (حداقل اصلانی سال های متمادی است در سطح اول عرصه هنری حضور دارد) روند شهرت را جوری طی کرده اند که فرصت تعمیق و نگاه از دور به جایگاه هنری ای که کسب کرده اند را نداشته اند. به عبارتی دریافت نکرده اند مردم روی یک هنرمند چقدر حساب می کنند و چقدر از آدم هایی مثل تنابنده توقع می رود. گاهی دنیای کوچک روابط شخصی، روی جایگاهی که داریم سایه می اندازد و انگار فقط نزدیک ترها را می بینیم. اصلانی و تنابنده سال ها هم خانه بوده اند، احتمالا دوستی دیرینه داشته اند که به نفرت منتج شده است. به هر حال پیش شرط نفرت، دوستی است. هرچه که هست صلاح نیست واژه هایی از حوزه ی شخصی به حوزه ی عمومی انتقال پیدا کند که به قامت هنرمند نمی آید. فرهنگ و هنر و مرتکبین به آن، پیشانی و آبروی یک جامعه هستند؛ حد اعلای روا مداری و تحمل و نقدپذیری! وقتی حد اعلا این گونه فرو کاسته می شود دیگرانی را انتظار نیست.


 
کیهان کلهر یا (موسیقیدان هفته)
 
زادروز آهنگساز و نوازنده شهیر ایرانی در جهان که آثار ماندگار زیادی دارد، بهانه ی آخرین چهره این هفته است. زادروز او که از درجه یک های موسیقی ایرانی در سطح جهان است و خوشبختانه اجازه کنسرت در این خاک را دارد، بهانه ای است برای این که  شکل دیگری از موسیقی را بیشتر گوش کنیم.
 
یک هفته 7 چهره: از زن دستفروش تا معلمان اصفهانی 
 
غالب موسیقی هایی که در طول شبانه روز مصرف می کنیم در حقیقت با پیوند به خاطرات فردی و جمعی گذشته هویت می گیرند و شنیدنی می شوند. خصوصا موسیقی پاپ که بیشتر این گونه است؛ کلام و ملودی در این موسیقی پس از چندی از طریق پیوند با خاطرات فضایی خواستنی برای ما فراهم می کند. اما آن شکل موسیقی که امثال کلهر خصوصا در آثار بدون کلام ارائه می کنند، در ذات هویت دارد و از همه مهم تر به ذهن و تخیل، قدرت پرواز می دهد. این لمس تخیل پرواز چیز کمی نیست، یک بار دیگر کمانچه ی استاد را در«شب، سکوت، کویر» بشنوید، چند لحظه بعد روی زمین نیستید.