کد خبر: 6                                       تاریخ انتشار:  96/04/08

صفحه نخست » مجله اینترنتی

 

یک هفته و چند چهره؛ عید فطر سیاسی و زیر پای مادر

حکایت همان دو قطبی است که همه می دانیم، اما ظاهرا این بار منحصر به انتخابات نمانده و تا راهپیمایی روز قدس و نماز عید فطر کشیده شده است.
توهین کنندگان یا (خودسرهای هفته)
 
للبلبلببل 

حکایت همان دو قطبی است که همه می دانیم، اما ظاهرا این بار منحصر به انتخابات نمانده و تا راهپیمایی روز قدس و نماز عید فطر کشیده شده. این روزها هر جمع و هر دورهمی که سیاست مدارها در آن سهمی دارند، عرصه خط و نشان کشیدن شده، حتی اگر لزوما این مجادلات به پشت تریبون کشیده نشود و پنهان بماند.

«خودسر»، استراتژی یا...؟

هر بار که می خواهیم از تاریخ پیدایش خیابانی های سیاست ایران بنویسیم، ناچارا از «شعبان بی مخ» شروع می کنیم. تاریخ معاصر دار و دسته ی عربده کش ها با نام او گره خورده. عامل فشار بر دولت مصدق در دوران کم رسانه ی دهه ها پیش، البته که نقش بسیار موثری در تهییج و ارعاب افکار عمومی آن زمان داشت. به هرحال هدف با همان چند نفر لات و لوت پشت وانت نشین محقق شد. هدف چنین گروه هایی مگر غیر از ترس و ارعاب و به کرسی نشاندن حرفی است که پایگاه اجتماعی دارد اما نه به اندازه سهمی که از قدرت می خواهد؟ آن ها مرعوب  می کنند تا به کرسی بنشیند. این دسته و قداره ها همیشه بوده اند، حتی در ابتدای انقلاب هم به کار گروه هایی آمده اند، بعد تر در دوران اصلاحات هم چندین و چند بار نمونه هایش را دیدیم؛ مهاجرانی، نوری و سعید حجاریان هر کدام به تناسب تاثیرگذاری که داشتند چوب خود سرها را خوردند.

«خودسرها» البته طی این سال ها گاها فرهنگی تر شده اند؛ بنر می نویسند، کارگردان می شوند، شعر می خوانند و سعی می کنند اگر چماقی هم دارند لا اقل ظریف تر و حساس تر رفتار کنند، به هر حال همیشه که سنگ پرانی و فحش و تهدید لفظی جواب نمی دهد به تناسب زمان بسته به قدرت گروه مقابل گاهی حتی ترورهم جایز است. پس این «وجود» عقبه ای تاریخی دارد و مربوط به امروز و فردا نیست و مساله همین است که اگر خودسرها محدود به همین چند نفر و روز قدس بدانیم به بیراهه رفته ایم، دستگیری این ها و یا انتساب آن ها به احمدی نژاد و ... بیراهه است و اصل قضیه این است که ریشه این ماجرا از علتی نشات می گیرد که اتفاقا در لایه هایی پنهان سکنی گزیده و هیچ جوره قائل به چرخش قدرت به شیوه های مسالمت آمیز نیست.

به هر حال در فضای سیاسی ایرانی خودسرها را هر بار که می بینیم، نشانه ی خوبیست. آن ها نشانه ی دست به دست شدن قدرت هستند، دست به دست شدن هم اصولا شفافیت و افشاگری با خودش دارد سیل پرونده های فساد دولت احمدی نژاد نمونه ای از همین روند است، کما این که اگر چرخش قدرتی نبود که چنین رسوایی ها را تا سال ها متوجه نمی شدیم؟ درس اول این که آن ها را باید دوست داشته باشیم، عصبانیت آن ها با ما حرف هایی دارد اگر بشنویم، شعبان و دار و دسته اش هم از چیز هایی خبر می دادند از دولتی که می خواست وام دار انگلیس و آمریکا و این و آن نباشد...

خودسرها فقط در ایران هستند؟

اما آیا آن طرف مرزها هم از این خبرها هست؟ اگر هست چه تفاوت ها و شباهت هایی دارد؟ واقعیت این است که حضور اعتراض آمیز در خیابان چون بر هم زننده شکل عمومی جامعه است و به قول معروف نظم شکن است تاکتیک موثری برای سیاست ورزی است، اینجا و آن جا هم ندارد اما مهم ترین تفاوت ما و آن ها در همین است؛ در اینجا حضورهای این چنینی خیابانی در فضایی فاقد مسئولیت پذیری و پر از ابهام و تشویش صورت می گیرد، یعنی به طور رسمی نمی دانید دسته ها و گروه ها ی معترض از کجا می آیند؟ به کجا تعلق دارند؟ به نوعی عدم مسئولیت پذیری و ولنگاری سیاسی را عمق می دهند.

 در کشورهای که فرآیندهای دموکراتیک  قدمت بیشتری دارد، هر نوع کنش این چنینی با مسولیت پذیری همراه است. یعنی وقتی دسته ای در خیابان می ریزند مسئولیت اقدامات آن به پای احزاب نوشته می شود چون نظام حزبی روشن است و ساز و کار طوری تعریف شده که اصلا چنین اقداماتی در رزومه آن ها ثبت می شود خوب وبدش پای فلان حزب راست و بهمان حزب چپ  و یا نهایتا اتحادیه ها پای چنین گروکشی هایی می ایستند.

اینجا اما کمی داستان فرق می کند و اصلا می آیند که امضایی پای کارهایشان نباشد. نیت آن ها انتقال ترس و تهدید و تشدید دو قطبی سازی است، اما طبقه متوسط تازه جان گرفته ایرانی با ادامه همین روند بی اعتنایی و ندیدن آن ها تمام قصد و نیت آن ها را باطل می کند استراتژی کلان هدایت کنندگان خود سرها فقط با بی اعتنایی ونیفتادن در دام دوقطبی های سیاسی از بین خواهد رفت. مردمی که باید مطالبه گر باشند وخواسته هایشان از دولت ها را فراموش نکنند و البته شرایط زمانه را هم درک کنند. چکیده راهکار مقابله با این ها را در چهره ی «اسحاق جهانگیری» می شود دید؛ خندید و نیم نگاهی کرد و به مسیرش ادامه داد..

نیما کرمی یا (خط شکن هفته)
 
للبلبلببل 

 زینب زارع و نیما کرمی  دو مجری صدا و سیما همدیگر را در آغوش گرفتند و سوژه ی رسانه های مجازی ساخته شد. این آغوش یادمان آورد چه شکاف پر نشدنی در ساخت محصولات فرهنگی داریم و چقدر در بازسازی واقعیت ناتوان و الکن هستیم و اصلا شاید دلیل اصلی عدم تاثیر گذاری عرصه های هنر در ایران شاید همین باشد که واقع نما است و واقعی نیست، مردم جوری زندگی می کنند و جور دیگری را از رسانه ها به عنوان زندگی تحویل می گیرند. ما دائما تاثیر گذاری محصولات فرهنگی مان  از دست می دهیم، اما خب اشکالی ندارد! ما به بهایی که همان اعتقادات مذهبی مان باشد این شرایط را پذیرفته ایم و پای اعتقادتمان ایستاده ایم، اما آیا قرار بوده که عشق را هم انکار کنیم؟

دغدغه آن هایی که یک آغوش مباح را حرام اعلام می کنند و به این حالت بیمار دامن می زنند، همان ها که آغوش نیما کرمی و زینب زارع را هنجار شکنی قلمداد می کنند و این آغوش را محرک و نابجا تحلیل می کنند! نه که بهشت و جهنم باشد، نه! آن ها در واقع «عشق» را انکار می کنند. کم هم موثر نبوده اند در تمام این سال ها زیر پوست همه ی ما نفوذ کرده اند، آن قدر که برای نفرت و کینه و درگیری سربازان آماده به خدمتیم  و برای عشق ورزیدن و آغوش، تعارف و شرم و هزار واژه ی محدود کننده ی دیگر داریم.

 دو مجری(یک زوج زناشویی) یک آغوش حلال را جلوی دوربین اجرا کرده اند چه اتفاق شاذی افتاده؟ مردم در هر صورت به دنبال عشق می روند، اصلا بازتاب عشق در آثار تصویری لذت دو چندانی دارد مگر همین مردم نبوده اند که سده ها پیش قصه عشق خسرو و شیرین و بامه و عذرا را زمزمه می کردند؟ آن ها در مواجهه با محصولات هنری و فرهنگی بیش از هر چیز از بازنمایی واقعیت مدد می گیرند تا با این همانی تجربیات خودشان را گسترش بدهند نه که با مشاهده آدم ها در وضعیتی غیر واقعی در تجربیات شخصی خودشان هم دچار انشقاق و سردرگمی شوند.

 نیما کرمی و زینب زارع همدیگر را در آغوش گرفته اند صدا و سیما برای لحظاتی واقعی شد، چرا عده ای از چند لحظه واقعی شدن رسانه ملی هراس دارند؟ عشق و خوبی را اگر تبلیغ کنیم چه ضرری دارد؟ آن طرف آب از چند تا عروسک و روبان و شکلات نمادسازی می کنند  اما ما هنوز عشق ورزی را به چه اسم هایی که سبک سری قلمداد می کنیم!غافل از این که سبک سری کینه هایی است که در ذهن های قضاوت زده و حسود رخنه می کند، آن خبرگزاری که شیطنت می کند و به چنین خبری واکنش منفی نشان می دهد در واقع تنگ نظری را مخابره می کند.

سعید نعمت الله یا (روی مخ مخاطب هفته)
 
للبلبلببل 

پایان متفاوت مجموعه تلویزیونی «زیر پای مادر» خیلی صدا کرد و مخاطبان تلویزیون شگفت زده شدند برای نقد در این زمینه  ناچارا باید به مفهوم درام و اصول دراماتیزه کرده یک روایت نزدیک شویم.

سعید نعمت الله نویسنده سریال پیش از این با نوشتن آثاری نظیر: «مدینه» در همین حال و هوا جنس کارش را به مخاطب تلویزیونی شناسانده. او با تاکید روی دیالوگ نویسی به نوعی وجهه کاری رسیده که نارس و ناقص الخلقه است. کلماتی سرگردان که در دهان شخصیت های کارهای او نمی نشیند، گو این که اصل اساسی در ساخت مجموعه ای که سعی دارد درام باشد، «شخصیت پردازی» است. طراحی شخصیت های واقعی و زنده  در گونه ی درام بیش از اندازه اهمیت دارد. شاید در ساخت یک کمدی ما می توانیم تیپ خلق کنیم، مثلا در «زیر آسمان شهر» بهروز پیرپکاجکی یک تیپ بود، عقبه ی خاصی نداشت، چند برچسب داشت، مثل خالی بندی و بامزگی و ...اما در شخصیت های درام تمام زینت های شخصیتی  باید جز به جز و دقیق باشد.
 
مثلا در مجموعه «میوه ممنوعه» حاجی فتوحی شخصیتی دقیق بود؛ یک حاجی بازاری مذهبی مسلک که در جز جز رفتارها طراحی داشت، ما او را در قسمت های اولیه یک مرد خانواده دوست می دیدیم که مدیریت و تدبیرش همه ی اعضای خانواده و حتی محله را زیر پوشش می گرفت در عین حال رگه هایی از لغزش درنوع بیان و تصمیم گیری او مشاهده می شد که آلارم تغییر احتمالی شخصیت او به پیرمرد خطاکار و بی آبروی نیمه دوم سریال بود.

 «زیر پای مادر» بیش از هرچیز شخصیت پردازی نداشت و آدم هایش همان طور که آن خبرنگار گفته بود از جایی پرت شده بودند در تهران امروز! شدیدا تیپیک و اغراق آمیز و غیر قابل باور. از همین جهت این دیالوگ ها انگار به دهانشان نمی آمد، خلیل کبابی و .. مال این مجموعه و داستان نبودند و دائما از کار بیرون می زدند. در چنین نقطه ای درامی که باید تحت تاثیر قرار بدهد و مخاطب را تکان بدهد اورا می خنداند! چون تناقض و تضاد دارد و مضحک جلوه می کند. انگار کلی آدم جمع شده اند تا شعر بگویند و روایت و شخصیت این وسط معطل رها شده.

مساله بعدی قابل نقد همین شکل روایت و چشم پوشی آشکار از اصول درام نویسی است. اصل «تحول شخصیت» ماهیت هر روایت دراماتیک است در سریال «زیر پای مادر» با این پایان باسمه ای و غیر واقعی چه کسی و چگونه متحول شده و اصلا هدف روایت با این پایان، کجای مصلحت گم شده است؟ در این مورد دقیقا نمی دانیم نویسندگان سریال مقصرند یا ممیزهای صداو سیما؟ اما به هر حال این پایان هیچ ربطی به اصول داستان نویسی ندارد و ارتباط مخاطب را با همین تیپ ها هم قطع می کند. از این هم که بگذریم صرف داشتن ذوق ادبی دلیلی بر خوب فیلمنامه نوشتن نیست و همچنان که تکان های بی جای دوربین، قاب کج و معوج ، موسیقی پرحجم، صورت های بی دلیل خشمگین و...هیچ کدام نمی تواند خلا های درام و ضعف فنی کارهای این چنینی را بپوشاند.

 صداو سیما از روزگار «روزی و روزگاری» به سریال های عجیب و تهوع آوری مثل: رستگاران، مدینه و زیر پای مادر رسیده. داستانک هایی که نمی دانم چرا انقدر اصرار دارند شکلی از روضه ی تصویری باشند، منبر این بار در کالبد بازیگران تلویزیونی جلوه کرده، مستمع هم البته کم تعداد و فراری است اما ناچار! حالا جای خالی کارگردان های چون حسن فتحی که مناسبتی هایی مثل «شب دهم» ساخته اند بیشتر به چشم می آید. غم های اصیل و قابل باور و محترم.

هدیه تهرانی یا (زادروز هفته)
 
للبلبلببل 

شما را نمی دانم اما ما با هدیه تهرانی وارد وضعیت جدیدی شدیم، یعنی سال هایی که او در سینما ستاره  بود تمام سکنات و رفتارش نماد بود. کم هستند ستاره هایی که مرور وضعیت بازیگری آن ها شکلی از مرور تاریخ اجتماعی یک کشور را دارد، هدیه تهرانی اما در چنین موقعیتی قرار گرفت. یعنی وقتی که در «شوکران» نقش همسر صیغه ای فریبرز عرب نیا را ایفا کرد، زن در قالب دیگری رخ نشان داد زنی که ابایی از هوو بودن ندارد، سبک زندگی دیگری دارد و فردیتی پررنگ تر.

 همان هدیه تهرانی در «کاغذ بی خط» نماد دیگری شد از زنانی که مادران خوبی هم هستند اما سهم خودشان را از دنیا می خواهند. وضعیت اجتماعی آن سال ها زنان را از کنج در آورده بود آن ها نمی خواستند فقط معشوقه باشند، از مفعول به فاعل تغییر وضعیت دادند، «قرمز» را اگر دیده باشید متوجه می شوید که زن فاعل چه صیغه ای است و خلاصه که آن شمایل آن خواسته ها و مطالبات اگر در هفته نامه« زن» به شکل مقاله بود و اگر در «چلچراغ» درخشان آن سال ها روی تیتر می آمد، سهمش از سینما هدیه ای متفاوت بود. آمد ظاهرا مسیر را درست رفته ایم حال زنان سرزمین مان در مجموع بهتر از دهه ها قبل است.